تبلیغات
مجله ی مجازی any end - داستانک طنز

داستانک طنز

جمعه 15 شهریور 1392 08:27 ب.ظنویسنده : opa x

 
 سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن
در رو که بستن ، راننده دید خیلی مستن ، سریع ماشین رو روشن کرد بعد زود خاموش کرد گفت:
مسافران عزیز رسیدیم به مقصد!
مرد اولیه پول میده پیاده میشه
مرد دومیه نه تنها پول میده بلکه تشکر هم میکنه !
مرد سومیه اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم میزنه تو سر راننده !
راننده میگه چرا میزنی؟
اونم میگه:اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری!
داشتی هممونو به کشتن میدادی مردیکه!



ادامه یداستان ها در ادامه مطلب

پسر به دختر :
پدرمن پیره و 92 سالشه و به همین زودی ها می میره و من پولدار میشم !
 همسر من میشی ؟
دختر : نه !
چند روز بعد پسر فهمید اون دختره شده مادر جدیدش.
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت ایده هاتون رو به یک زن نگید !
---------------------------------------------------------------------------
یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود،
پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.
پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.
کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.
بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد.
بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد.
همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟
"او زیر واگن است."

----------------------------------------------------______________________________________________________________________________


آخرین ویرایش: جمعه 15 شهریور 1392 08:33 ب.ظ

 
شنبه 18 شهریور 1396 06:07 ق.ظ
I read this post completely regarding the resemblance of most recent and
previous technologies, it's remarkable article.
جمعه 10 شهریور 1396 12:46 ب.ظ
Ahaa, its good dialogue about this piece of writing here at this website, I have read all that, so at this time me also commenting here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر